دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶ ۱۸:۱۶ ۳۲
طبقه بندی: مقالات
چچ
خلاقیت و نوآوری بخش دوم

خلاقیت و نوآوری بخش دوم

تواناییهای فکری انسان را نمی توان در یک بعد خلاصه کسی و آن را هوش یا چیزی شبیه آن نامید

خلاقیت موضوع جالب توجه و بحث انگیزی است و پرسشهای زیادی را مطرح می کند مثلا تعریف صحیح خلاقیت کدام است؟ چگونه می توان خلاقیت را اندازه گرفت؟ آیا خلاقیت ارثی است یا اکتسابی؟ آیا خلاقیت مترادف با هوش است یا با آن تفاوت دارد؟ خلاقیت با پیشرفت تحصیلی و شخصیت فرد چه ارتباطی دارد؟ خصوصیات افراد خلاق و خصوصیات کار خلاق کدام است و چگونه می توان خلاقیت را تشخیص داد؟ میان نبوغ و خلاقیت چه رابطه ای وجود دارد؟ آیا می توان از طریق آموزش، خلاقیت را پرورش داد؟ اگر جواب مثبت است چه روشهایی برای این کار مناسب هستند؟
 
در سه دهه اخیر، عده ای از صاحبنظران سعی بر این داشته اند که تعاریف جامعی از خلاقیت عرضه کنند. گرچه کوششهای آنان کاملا موفقیت آمیز نبوده است ولی بررسی نتایج تحقیقات آنان می تواند ابعاد تعریف خلاقیت را تا حدودی کاهش دهد. شاید به جرات بتوان گفت که جامع ترین نظریه مربوط به خلاقیت توسط گیلفورد عرضه شده است. گیلفورد با تحقیقات فراوان سرانجام به این نتیجه رسید که تواناییهای فکری انسان را نمی توان در یک بعد خلاصه کسی و آن را هوش یا چیزی شبیه آن نامید. وی با استفاده از روشهای پیشرفته آماری و ماشینهای کامپیوتر دریافت که قوای فکری انسان را می توان به 150 عامل مجزا، که هریک به تنهائی قابل اندازه گیری است تقسیم کن به نظر او برخی از این خصیصه ها مستقیما در ظهور خلاقیت مؤثرند. این خصیصه ها عبارتند از روانی جریان فکر، انعطاف پذیری قوای فکری، و اصالت اندیشه و تصمیم گیری، این سه خصیصه به نظر گیلفورد تشکیل تفکر واگرا یا تفکر غیرمتعارف را می دهند. افرادی که تفکر واگرا دارند در فکر و عمل خود با دیگران فرق دارند و از عرف و عادت دور می شوند و روشهای خلاق و جدید را بکار می برند. به عکس کسانی که از این خصوصیات برخوردار نیستند تفکر همگرا دارند و در فکر و عمل خود از عرف و عادت پیروی می کنند پس تفکر واگرا یعنی دور شدن از یک نقطه مشترک که همان رسم و سنت و عرف اجتماع است و همگرا یعنی نزدیک شدن به آن نقطه مثلا دانش آموزی که در پاسخ به پرسشهای امتحان از مطالب کتاب و گفته های معلم استفاده می کند همگرایانه عمل کرده است. اگر پاسخهای صحیحی بدهد که در کتاب درسی یا گفته های معلم منعکس نبوده است و صرفا از ذهن خود او تراوش کرده اند واگرایانه رفتار کرده است. البته تفکر واگرا وقتی مترادف با خلاقیت است که منجر به نتیجه مثبت و ثمربخش شود وگرنه در عین حال که واگرا است خلاق محسوب نمی شود. برای مثال اندیشه و رفتار یک بیمار روانی ممکن است با اندیشه و رفتار همگان تفاوت داشته باشد ولی چون به نتیجه ای که مفید حال خود و اجتماع است نمی انجامد خلاق محسوب نمی شود. معنای خلاقیت نزد همه یکسان نیست. در نوشته ها به بیش از 100 نوع تعریف خلاقیت برمی خوریم برای «خلاقیت» انواع مترادفها آورده اند مثلا «تفکر مولد» «قوه ابداع» قوه تخیل و تفکر پر شاخ و برگ یا جوانبی به این ترتیب تعریفها از بعضی جهات متفاوت اند و از بعضی جهات متشابه. اما کلا تعریفها را می توان به دو دسته اصلی تقسیم کرد. 1- تعریف خاستگاهی 2- تعریف فرآیندی
 
1- نگرشهای خاستگاهی، روانکاوان و گروهی از روانشناسان بیشتر به خاستگاه خلاقیت توجه کرده اند تا به خود آن، مثلا زگلونه فهدیه معتقد بود که خلاقیت از تعرض درون فرد ناشی می شود و هنگامی پدید می آید که انرژی امیال ارضا نشده (و ارضا نشدنی) در نیل به هدفهای ممنوعه ابتدائی به سمت هدفهای جامعه پسند تغییر جهت دهد. به نظر فروید فرآیند خلاق شامل برونی کردن فرآورده های درونی تخیل از طریق تعامل گونه های ابتدائی و بالغ تفکر است. فروید دو فرآیند فکری را از هم تمییز می دهد. فرآیند اولیه فکر ناخودآگاه، تصادفی، انگیزشی و بدون ارتباط با واقعیت است و فرآیند ثانویه منطقی، هدفمند و در ارتباط با واقعیت است فرد خلاق کسی است که از تفکر نوع اولیه (خیالپردازی و رویا بافی) بی آنکه مقهورش شود استفاده کند و فرآیند ثانویه را برای تبدیل طرحهای حاصل از تفکر اولیه به طرحهای تحقق پذیر به کار گیرد.
 
روانشناسان انسانگرا از قبیل فروم، ماسلو و راجرز این چشم انداز روانکاوانه را وارونه کردند و گفتند که خلاقیت هنگامی خود می نماید که هیچ تعارضی در درون فرد وجود نداشته باشد. به نظر آنها خلاقیت مهمول تعامل افراد سالم و فارغ از تعارض با محیطهای سالم و مساعد است. پس فرآیند خلاقیت شامل آزادسازی قوه طبیعی خلاقیت از طریق حذف نیروهای بازدارنده فرد و موانع موجود در محیط آنهاست. روان سنجهائی چون گیلفورد نیز خلاقیت را قوه ای طبیعی می دانند که در محیط مساعد مجال بروز می یابد. اما معتقدند که قوه هر فرد منوط به داشته های ژنتیکی اوست. لذا نیرو، می توان «قوه خلاقیت، افراد را با آزمونهای استاندارد شده اندازه گیری کرد. در این نظریه نیز مانند نظریه روانکاوانه فرآیند خلاقیت از تعامل دو نوع تفکر متباین حاصل می شود. «تفکر واگرا» که اطلاعات را به انواع شقوق نامتعارف تبدیل می کند و «تفکر همگرا» که در پی نتایج «تکین» یا «متعارف» است.
 
2- نگرشهای فرآیندی: تداعی گرایان و کسانی که نگرش «اطلاعات پردازی» را در پیش می گیرند بیشتر به فرآیند فکر توجه دارند تا خاستگاه آن البته بر جنبه های متفاوتی از این فرآیند تاکید می کنند اما همه آنها خلاقیت را کیفیتی از این فرآیند از این فرآیند می دانند که اکتسابی است و با آموزش و ممارست ارتقاء می یابد.
 
تداعی گرایان، از دیدگاه این گروه تفکر شامل پویش و ارزشیابی در پاسخهائی است که عادتا با نوع مساله مورد نظر متداعی می شوند بنابراین، سه عنصر نظریه تفکر تداعی گرایان عبارت اند از محرک (موقعیت معین مساله باز) پاسخ (موقعیت معین حل مساله) و پیوند و تداعی (ذهنی) این دو نیرمندی پاسخ متغیر است زیرا بعضی از تداعیها نیرومند تر (نزدیکتر یا نانوستر) هستند پس خلاقیت عبارت است از تداعی پاسخهای دور با موقعیت معین مساله ساز و به بار دادن پاسخی نو برای آن به عبارت دیگر، خلاقیت فرد تابعی است از توانائی او در استمداد از تداعیهای دور و پویش در آنها، چه به طور مستقیم و چه از طریق افکار واسطه (مثلا تمثیل یا قیاس) در انتخاب پاسخ مساله گشتالت تداعی گرایان اصول بر جنبه های «تجربه پذیر» یا عادتی تفکر تاکید دارند اما روانشناسان گشتالت به شیوه های «موله» یا بدیع تفکر درباره موقعیت مساله ساز توجه می کنند به نظر رولتهایمر، تفکر نه با عملیات منطقی تدریجی صورت می گیرد و نه با تداعیهای دلبخواهی غیر متصل، بلکه با تجدید سازمان هر چه قطعی تر کل موقعیت صورت می گیرد.
 
فرمول بندی مساله در پاسخ آن چگونه است: وانکر سه مشخصه اصلی برای فرآیند حل مساله ذکر می کند.1) جل کننده نوع کلی مساله را در نظر می گیرد مقتضیات آن را بررسی می کند و سعی می کند مسیر رسیدن به جواب را تشخیص دهد.2) سعی می کند مقتضیات عملی جواب مساله را تشخیص دهد.3) راه حل خاصی را می جوید که این مقتضیات عملی را برآورده کند وانکر می گوید که در حل مساله عمدتا حرکت از عام به خاص است. افراد وقتی به جوابی موقت برسند که مقتضیات فرموله شده را برآورد نکند یا نتواند پیشتر بروند احتمالا عقبگرد می کنند و مقتضات عملی قبلا فرموله شده را بازبینی می کنند یا حتی عقب تر می روند تا به جنبه عام تری از مسئله برسند. بر سعی کرد نشان دهد که خلاقیت چگونه به فرآیند حل مساله وارد می شود. به نظر او ، شیوه فرمولبندی مساله معین می کند که کدام جنبه ای تجربه گذشته و محیط فعلی به عنوان جنبه ای مناسب انتخاب می شوند و چگونه ترکیب می شوند تا مسیرهایی نو و معنی دار پدید آوردند او در توضیح تجربه سازمان عناصر موقعیت مساله ساز از معهوم «مسیر» استفاده کند. اتفاقی باید بیفتد تا تغییری در مسیر ایجاد شده ناکامی در حل مساله کافی نیست زیرا خیلی وقتها ناکامی تکرار می شود. میر می گوید که با تجربه فرمولبندی است که تجربه مسیر صورت می گیرد. در انتخاب مسیر جدید، موقعیت مساله ساز به شیوه جدیدی می شود. تغییر مسیر مستلزم شکستن قیدهای نظری و تجربی است. با این کار هدفها و طرق عملی جدیدی کشف می شوند بنابراین خلاقیت عبارت است از توانائی در تجربه مسیر فکری حل مساله، تجدید مسیر چون ماهیت شناختی دارد از موقعیت معین مساله ساز ناشی می شود و می توان آن را از طریق آموزش عوض کن. بنابراین، آموختنی است اطاعات پردازی در این نگرش، مدلهای اطاعات پردازی برای تفکر ساخته می شود و بسیاری از این مدلها برنامه نویسی کامپیوتری و آزمون کامپیوتری شده اند. نیونل، شاو، و سایمن گفته اند که حل مساله تا جایی خلاقیت است که یک یا چند شرط از شرطهای زیر برآورده شده. 1) محصول تفکر بدیع و ارزشمند باشد.2) تفکر نامتعارف باشد 3) مستلزم پایداری ئ انگیز عالی در مدت زمان قابل توجه – یا با شدت زیاده باشد .4) اصل مساله مبهم و بدون تعریف واضح باشد و حل کننده مساله مجبور باشد خودش مساله را فرمولبندی کند.
 
حتی تعریف نبوغ به حدی با تخیل در آمیخته است که یافتن تعریفی از همه تعاریف بهتر باشد غیرممکن به نظر می رسد. شومینهاور نوشته است که نبوغ عبارت است از استعداد دریافت سازمان درونی امور و ملاحظه عام در خاص ویلیام جمیز معتقد بود که نبوغ استعداد تمیز فروع از اصول است به نظر بوفون نبوغ در آن بردباری تبلور می شود که هرگز برخورد با موانع آن را از ادامه کار باز نمی دارد. و بالاخره اموسون نبوغ چنین تعریف کرده است یک درصد قدرت خلاقه و نود و نه درصد عرق جبین.
 
هربرت می گوید: حدود 40 سال پیش، دادگاههای فدرال آمریکا ثبت هر اختراع را مشروط به ارائه مدرکی می کردند که ثابت می کند «بارقه نبوغی» در کار بوده است این کلام عدالت بوده و یک نسل از وکلای ثبت اختراعات و اکتشافات با این مشکل دست به پنجه نرم می کند که چنین بارقه های نبوغ و شواهد خلاقیت این است که از آنها نمی توان عکس گرفت و در نتیجه نمی توان محکمه پسندی عرضه کرده. مادامی که بر درک ناپذیری خلاقیت اصرار کنیم بعید است که در فهمیدن مکانیسمهای آن به جایی برسیم و بدون فهمیدن این مکانیسمها بعید است بتوانیم در تشویق و تقویت آنها کاری از پیش ببریم. خوشبختانه لزومی ندارد که خلاقیت را در هاله ای از رمز و راز و معنا بپیچیم. لازم نیست که برای تبیین اختراع، کشف یا خلق فرض کنیم که بارقه های نبوغ در کار است. این اعمال کنشهای مغز انسان اند همان مغزی که کمکمان می کند صبحها لباسمان را بپوشیم به سرکارمان برویم و کارهای روزمره مان را انجام دهیم ولی آن که اغلب این فعالیتها غیرخلاق باشند. همان فرآیندهایی که افراد از آنها برای فکر کردن و حل مساله استفاده می کنند. در تبیین تفکر و حل مساله به صورت خلاق آن بکار می آیند. ادعای اساس من این است که خلاقیت یعنی «تفکر عالی» شواهدی در تائید دو فرضیه اصلی در دست است.
 
1) فکر مردن یعنی پردازش اطلاعات که مستلزم خواندن نمادها، نوشتن نمادها وصل کردن نمادها به صورت ساختارهای رابطه در نمادها، ذخیره کردن نمادها، مقایسه نماد برای دریافتن همانندی یا تفاوت آنها و شاخه شاخه کردن آنها در نتیجه این مقایسه است هوش مستلزم این فرآیندها و فقط همین فرآیندهاست.
 
2) فرآیندهای لازم برای کنش های خلاق همان فرآیندهای لازم برای همه کنشهای ذهنی اند پیش از محک زدن این ادعا، باید خلاقیت را تعریف کنیم- ساده ترین راه حل برای یافتن چنین تعریفی آنست که ببینیم مردم چه وقتی صفت «خلاق» را در مورد یک عمل انسانی به کار می برند مبنای چنین توضیحی چیست؟ گاه ایده هایی به ذهن انسانها خطور می کند که دیگران آنها را نوآورند و ارزشمندان یا جالب می یابند. ارزشهائی که در این ایده های جدید دیده می شوند ممکن است فکری زیبائی شناختی عملی یا از این قبیل باشند، فرقی نمی کند. نظر به روان شناختی خلاقیت (یا کشف یا اختراع) فرآیندهایی را تبیین می کند که در فراهم آمدن این محصولات نوآوراند و ارزشمند یا جالب دخالت دارند. بنابراین نوآوری جالب یا ارزشمند محک خلاق بودن است. برخورد با کنش خلاق چه خودی و چه غیر خودی غالبا با حیرت معمول است چطور توانست چنین کاری کند.

نوع:
منبع درج : پایگاه اطلاع رسانی حوزه