چهارشنبه, ۰۴ اسفند ۱۳۹۵ ۱۱:۵۳ ۸۸
طبقه بندی: مقالات
چچ
در پرتو اخلاق

در پرتو اخلاق

بدان که غضب را دو طرفِ افراط و تفریط که مذموم است، هست، و وسطی میانِ ایشانْ محمود. اما طرفِ تفریط و نقصان به جهت آنکه چون قوت غضب ضعیف باشد، آن کس را حمیّت نباشد و پیوسته ذلیل و مهین باشد. و اما طرفِ افراط، زیادت به جهت آنکه چون قوّتِ غضب قوی باشد، در حالِ غضب چنان شود که عقل و حکمت را بر وی حکم نباشد، و از دایره عاقلان بیرون شود و در زمره و دایره دیوانگان درآید و باشد که سبب هلاک او شود، چه چون خون دل فوران کند، باشد که جمله خون، روی به ظاهر بدن نهد و نمیرد و چون منقبض گردد، خون از ظاهرتنْ رویْ به باطن نهد، بل به درون دل، و حرارت غریزی را به خنق بکشد. پس معلوم شد که هر دو طرف افراط و تفریطِ غضبْ مذموم است و وسط که اعتدال است بین الطرفینْ محمود، تا هم جانبِ حمیّتْ مصون ماند، و هم به درجه دیوانگان نرسد، بل که در زمره عاقلان باقی ماند.

ذوالکَفْل
 
پیغمبری از پیغمبران علیه السلام گفت با کسانی که با وی بودند: کیست که کفیل شود مرا که در خشم نرود که او به درجه من باشد. جوانی گفت: من. باز همچنین گفت: باز همان جوان گفت: من. و چون ضامن شد، بدان وفا کرد و چون آن پیغمبر وفات یافت آن جوان به منزلتِ او بود و او ذوالکفل پیغمبر بود علیه السلام. و او را از بهر آن ذوالکفل خوانند که کفیل شد خشم را و وفا کرد.
غضب و شهوت و...
 
و بدان که آفریدگار آدمی را چنان آفریده است که اسباب هلاک او هم از بیرون و هم از اندرون بسیار باشد. امّا از درون چنان که در حکمت معلوم شد که حرارت درونی محلّل رطوباتِ درونی است. و اما از بیرون چون سیف و سنان و باقی موذیات و مهلکات. پس آفریدگار جلّ و علا غضب را بیافرید تا در وقت اعتراضْ موذیات و مهلکات منتهض شود از بهر دفع ایشان؛ و شهوت را بیافرید تا طلب غذا کند، و ایراد به دل آنچه از رطوبات متحلّل شود. و آفریدگار غضب را از آتش آفریده است تا وقت آنکه موذیات و مهلکات را دفع باید کرد، آتش افروخته شود و خون دل را به جوش آورَد و در عروق برود. و اگر غضب بر کمتر از خود باشد خون دل در جمله بدن ظاهر شود بعد از آنکه منتشر شده باشد و از اینجاست که لون سرخ شود و چشم خون آلود گردد. [و چون غضب بر بزرگ تر از خود باشد، خون دل منقبض گردد، و از ظاهر به باطن گریزد، و رنگِ گونه زرد گردد. [و چون غضب بر مثل خود باشد، خون دل منبسط گردد، و گاه منقبض، تا وقتی گونه او سرخ شود، و وقتی زرد، و احوال مضطرب و نامضبوط گردد.
افراط و تفریط در غضب
 
بدان که غضب را دو طرفِ افراط و تفریط که مذموم است، هست، و وسطی میانِ ایشانْ محمود. اما طرفِ تفریط و نقصان به جهت آنکه چون قوت غضب ضعیف باشد، آن کس را حمیّت نباشد و پیوسته ذلیل و مهین باشد. و اما طرفِ افراط، زیادت به جهت آنکه چون قوّتِ غضب قوی باشد، در حالِ غضب چنان شود که عقل و حکمت را بر وی حکم نباشد، و از دایره عاقلان بیرون شود و در زمره و دایره دیوانگان درآید و باشد که سبب هلاک او شود، چه چون خون دل فوران کند، باشد که جمله خون، روی به ظاهر بدن نهد و نمیرد و چون منقبض گردد، خون از ظاهرتنْ رویْ به باطن نهد، بل به درون دل، و حرارت غریزی را به خنق بکشد. پس معلوم شد که هر دو طرف افراط و تفریطِ غضبْ مذموم است و وسط که اعتدال است بین الطرفینْ محمود، تا هم جانبِ حمیّتْ مصون ماند، و هم به درجه دیوانگان نرسد، بل که در زمره عاقلان باقی ماند.
حکایت
 
گویند: حکیمی را دوستی بود. روزی به زیارتِ حکیم رفت. حکیمْ طعامی پیش آورد؛ در میانِ آنکه می خوردند، زنِ حکیم بیامد و مائده را برداشت و حکیم را دشنام داد. دوستِ حکیم در خشم شد و بیرون رفت. حکیم از پی او بیرون آمد و گفت: یاد می داری که روزی در خانه تو چیزی می خوردیم، مرغی خانگی در میانِ مائده آمد و مائده را به زیان آورد و ما در خشم نشدیم؟ گفت: بلی. گفت: پندار که این زنْ آن مرغ است.
 
* * *
 
لقمانِ حکیم گفت: سه کس را در سه وقتْ توان شناختن: حکیم را در وقت خشم، و شجاع را در وقت جنگ، و برادر را وقت حاجت تو به او.
 
* * *
 
حکیمی را یکی سنگی بر پای زد، در خشم نشد، او را گفتند: در خشم نشدی؟! گفت: انگاشتم که سنگی بر پای افتاد و خشم را سور کردم.
منزلگاه دنیا
 
دنیا به منزلی ماند کوتاه از سفری عظیم؛ از برای آنکه آدمی را سه حالت است، یکی از ازل تا وقت و جود، چنان که پیغمبر علیه السلام فرمود: خداوندْ ارواح را دو هزار سال قبل از اجساد آفرید. و دوم از وقت وجود تا وقت وفات؛ و سوم از وقت وفات تا ابد؛ چنان که پیغمبر فرمود: خُلِقْتُم لِلاَْبَدِ. اکنون ببین که این قدر که از وقت وجود تا وقت وفات است؛ چه نسبت دارد به آن دو طرف بی نهایت، و به این معنی اشارت کرده است عیسی علیه السلام ، آنجا که فرموده است: الدُّنیا قَنْطِرهٌ فاعتَبِروُها و لا تَعْمروها. مصطفی علیه السلام وفات یافت و هرگز خشتی بر خشتی ننهاد.
مثالِ اهلِ دنیا
 
مثال اهل دنیا در مشغولی ایشان به کار دنیا و فراموش کردن کار آخرت، مثال قومی اند که در کشتی باشند و به جزیره رسند و در آنجا متفرّق شوند و کشتی بان فریاد می کند، که مباد روزگار بسیار برید و جز به طهارت مشغول شوید، که کشتی به تعجیل خواهد رفت.
 
گروهی که عاقل تر بودند سبک طهارت کردند و باز آمدند و در کشتی جای خوش بگرفتند، و گروهی به تفرُّجِ مرغان و درختانْ زمانی بماندند، چون بیامدند جای فراخِ روشن نیافتند، به جای تنگ تاریک بنشستند و رنج آن می کشیدند، و گروهی در آن جزیره بماندند و هلاک شدند.
 
گروه اوّل مؤمنانند که پرهیزکاران بودند، و گروه بازپسین مثل کافران که خدای تعالی و آخرت را فراموش کردند و همگی خود به دنیا دادند. و این گروه میانی مثل عاصیانْ اندکی اصلِ ایمان نگاه داشتند، لکن دست از دنیا باز نداشتند.
 
و فرمود که سه چیز است که آدمی آن را دوست می دارد: یکی با او باشد تا وقتِ مرگ و آنْ مال است و یکی تا لب گور، و آن خویش و اقارب است و یکی تا روز قیامت، و آن علم و عمل است.
 
عیسی علیه السلام حواریان را گفت: قدر دِرَم و دینار پیش شما چیست؟ گفتند: نیکو. گفت: واللّه که پیش من درم و دینار و کلوخ یکسان است.
صاحب دنیا در قیامت
 
ابوالدردا پیش سلمان نبشت که: ای برادر! از دنیا چیزی جمع نکنی که شکر آن نتوانی گزاردن، که من از مصطفی صلی الله علیه و آله شنیدم که روز قیامتْ صاحب دنیا را بیارند که زکات داده باشد و مال او در پیش او، هرگاه که بر صراط ایستد، مال او گوید: بگذر! چرا که آخر حقّ خدا را از من داده ای؛ پس او از صراطْ به سلامت بگذرد. و صاحب دنیا را بیارند که زکات نداده باشد و مال او در پیش او؛ چون بر صراط بایستد، مال او گوید که چون حقّ خدا را از من ندادی چگونه گذر کنی بر صراط؛ پس از آن نتوانند گذشتن و هلاک شود.
حکایت بخیل ها
 
همچنین بخیلیْ دوستی را به مهمانی برد و بعد از زمان بسیار که چیزی نمی آورد غلامی درآمد. بخیل گفت: چه می کنند؟ گفت: می گردانند. مهمان گفت: ظاهراً مرغی است که به جهتِ من می گردانند. چون زمان بسیار بگذشت و چیزی نیاوردند، از بخیل پرسید که آن چه بود که گفت می گردانند؟ گفت: سبدی است که در بازار می گردانند تا بفروشند و چیزی بیارند.
 
* * *
 
بخیلی همسایه ای داشت، هربار او را گفتی یکبار به خانه ما نیایی تا با هم نان و نمکی بخوریم؟ از بسیاری که می گفت، روزی همسایه گرسنه بود اجابت کرد، چون در خانه رفتند، نان و نمک پیش آورد، درویشی به در آمد و چیزی خواست. گفت: خدایْ دهد. چون دوم بار و سیم بار خواست، گفت: برو و اگر نه عصا برگیرم و بیرون آیم و تو را خرد و خام کنم. مهمان به درویش گفت: برو که او به وعده وفا می کند، چندین نوبت وعده داد به نان و نمک و هیچ بر آن زیادت نکرد.
 
* * *
 
یکی از بخیلانْ غرقْ خواست شدن. یکی گفت: دست به من ده تا تو را خلاص کنم، نداد. همسایه او حاضر بود، گفت: مگو دست به من ده که هرگز به کسی چیزی نداده است، بگوی دستِ من بستان. چون بگفت دست بستان، بستد و خلاص شد.
شکر نعمت
 
جماعتی از عرب به نزد عمر بن عبدالعزیز آمدند، جوانی برخاست تا سخن گوید. عمربن عبدالعزیز گفت: پیری نیست که او سخن گوید؟ جوان گفت: اگر کار به پیری بودی در میان مسلمانان از تو پیرتر هستند. فرمود که بگوی. جوان گفت: ما بر تو به طمع نیامده ایم، از برای آن که فضل تو به ما رسیده است، بلکه از برِ آن آمده ایم که تو را شکر کنیم و باز گردیم.
 
و بدان که شکر حقّ به حقیقت نتوان کردن، زیرا که شکر کردن حقّ هم نعمتی دیگرست که موجب شکر باشد. چنان که داوود علیه السلام گفت: الهی! تو را چون شکر کنم که شکر تو هم نعمتی دیگر است از خدمت تو که آن را هم شُکری دیگر بیاید. در حالْ وحی آمد از حقّ که ای داوود! اکنون شکر من کردی که دانستی که نعمت من چنان است که شکر آن نتوانی کرد.

نوع:
منبع درج : پایگاه اطلاع رسانی حوزه